باغ شماره نهم (ماه دلو)
سالی از بلخ بامیانم سفر بود... (برگردان انگلیسی)
داستان پهلوان در شهر
خاطره: هی رفیق خاطره ی فرارت را بگو!
اوسانه : داستان دنبال دار درخت شفا(قسمت سوم)
معرفی کتاب: یک آسمان گنجشک
گپ: گفتگو با مداح نوجوان افغانستانی
شعر و ......
باغبان های این شماره (به ترتیب حروف الفبا): محمد جواد بلاغی، محمد سرور رجایی، سید محمدحسین سجادی، محمد سواد، سجاد عرفانی، روح الله فاضل، سید احمد مدقق و کامله موسوی
طراح: یوسف حیدری
برای دریافت سریع و آسان فایل ماهنامه باغ شماره نهم: دانلود کنید.
Once upon a time I was travelling in Balkh of Bamian and the path ahead was full of dangerous brigands. On the way, a brave strong young man happened to be my company. Sowe continued our journey together,me following him. Coming across every old wall, he would push to destroy the wall with his muscular arms. As we were walking, suddenly two Indians came out from the back of a rock and had the intention of fighting us. To my young fellow I said:
Bring forth whatsoever, to show you are manly and brave
That the foe himself has steppedinto his own grave
I saw my warrior drop his bow and arrow and shake in terror. There was no other chose to make, but to abandon our baggage,weapons and clothes and run for our lives.
(Taken from Golestan e Sa’di, chapter seven, summarized.)
Translated by Seyed Mohammad Hussein Sajjadi
ﺳﺎﻟﯽ از ﺑﻠﺦ ﺑﺎﻣﯿﺎﻧﻢ ﺳﻔﺮ ﺑﻮد و راه از ﺣﺮاﻣﯿﺎن ﭘﺮ ﺧﻄﺮ . ﺟﻮاﻧﯽ ﺑﺪرﻗﻪﻫﻤﺮاه ﻣﻦ ﺷﺪ ﺳﻠﺤﺸﻮر.
اﺗﻔﺎﻗﺎ ﻣﻦ و اﯾﻦ ﺟﻮان ﻫﺮ دو در ﭘﯽ ﻫﻢ دوان . ﻫﺮآن دﯾوار ﻗﺪﯾﻤﺶﮐﻪ ﭘﯿﺶ آﻣﺪی ﺑﻪ ﻗﻮت ﺑﺎزو ﺑﯿﻔﮑﻨﺪی و ﻫﺮ درﺧﺖ ﻋﻈﯿﻢ ﮐﻪ دﯾﺪی ﺑﻪ زور ﺳﺮﭘﻨﺠﻪ ﺑﺮﮐﻨﺪی. ﻣﺎ درﯾﻦ ﺣﺎﻟﺖ ﮐﻪ دو ﻫﻨﺪو از ﭘﺲ ﺳﻨﮕﯽ ﺳﺮ ﺑﺮ آوردﻧﺪ و ﻗﺼﺪ ﻗﺘﺎل ﻣﺎ ﮐﺮدﻧﺪ. ﺟﻮان را ﮔﻔﺘﻢ :
ﺑﯿﺎر آﻧﭽﻪ دارى ز ﻣﺮدى و زور
ﮐﻪ دﺷﻤﻦ ﺑﻪ ﭘﺎى ﺧﻮد آﻣﺪ ﺑﻪ ﮔﻮر
وﻟﻰ دﯾﺪم ﺗﯿﺮ و ﮐﻤﺎن از دﺳﺖ ﺟﻮان اﻓﺘﺎده و ﻟﺮزه ﺑﺮ اﻧﺪام ﺷﺪه و ﺧﻮد را ﺑﺎﺧﺘﻪ اﺳﺖ .
ﭼﺎره ﺟﺰ آن ﻧﺪﯾﺪم ﮐﻪ رﺧﺖ و ﺳﻼح و ﺟﺎﻣﻪ ﻫﺎ رﻫﺎ ﮐﺮدﯾﻢ و ﺟﺎن ﺑﻪﺳﻼﻣﺖﺑﯿﺎوردﯾﻢ .
(گلستان سعدی، باب هفتم،)
(باتلخیص)
برگردان به انگلیسی: سید محمد حسین سجادی
نویسنده: سید احمد مدقق
این را برای آقای رجایی نوشته ام!
این شماره ی نهم است. 9 بار هم تصمیم گرفته ام که پُشت این قصه ها نگردم و برگردم به سیاره ی کوچک خودم! 9 بار وقتی کاغذهای مجله از زیر دستگاه های کپی بیرون آمدند شرمنده ی زحمت های صفحه آرایمان شدیم که چطور کیفیت پایین چاپ طرح هایش را از چشم انداخته بود! 9 بار به کسانی که با لب های کج و کوله دستپختمان را سَیل می کردند توضیح می دادم: از شماره ی بعد بهتر می شویم! 9 بار هم تصمیم گرفته ام این بار که رجایی را دیدم یا تماس گرفتم بگویم: من دیگر نمی توانم! به شرطی که نامم را رفیق نیمه راه نمانی!
اما هر 9 بار صدای رجایی را که می شنیدم لال می شدم. وقتی می دیدم رجایی صدجای مصروف است ولی این طور بی ریا و صادقانه نگران باغ است زود می پرسیدم: خوب! برای شماره ی بعد چی کار کنیم؟ هر 9 بار پیامک های دلگرم کننده ی شما را که می خواندیم از خودم خجالت می شدم. هر 9 بار .....
اما بار نُهُم، آقای رجایی امیدواری خیلی بیشتری داد. گفت: امسال خیلی سرم شلوغ است. حالا صبر کن سال بعد که سرم خلوت تر شد می خواهیم یک چیزی چاپ کنیم که واقعا دیدنی باشد. اگر هیچ کاری هم نتوانستیم بکنیم لااقل جلدش را رنگی بکنیم. تا امروز آقای رجایی هر حرفی زده است پایش ایستاده است. ولی با این حال اگر موافق باشید من یک پیشنهاد دارم. اگر سال بعد دیدید اتفاق خاصی نیفتاده است، من شماره ی گوشی همراهش را به شما می دهم، بعد همه مان روزی 9 بار به گوشی اش تک زنگ کنیم!
پهلوان در شهر
نویسنده: کامله موسوی
کسی محکم دروازه ی خانه را می کوبید! سعید و مادر کلانش که سرِ دسترخوان بودند و هنوز چیزی نخورده بودند متعجب شدند. چه کسی می توانست باشد؟ سعید تال نداد و دوان دوان سمت در دوید. مادر کلان هم، بی طاقت شد و وارخطا کنار کلکین ایستاد تا ببیند چه اتفاقی افتاده.
قامت کشیده و لاغر شفیق در چارچوب در نمایان شد. شفیق با نفس های بُریده و هیجان بسیار گفت: عاجل از مادرکلانت اجازه بگیر که برویم میدان شهر. یک پهلوان قوی آمده که موتر سنگین را از جایش بلند می کند و حتی می تواند زنجیرها را پاره کند. هیچ باورت می شَه؟
سعید که چشمانش گرد شده بود پرسید: حتی زنجیرها را پاره می کند؟
- بچه ی کاکایم می گوید که با چشمهای خودش دیده و دروغ هم نمی گوید. من هم آمدم باهم برویم تماشا که خوب سَیل است.
سعید به عقب برگشت و به مادرکلان خیره شد. مادرکلان سرش را تکان داد. لبخند روی لبان دو پسرک نقش بست.
*********
جمعیت بسیاری کنار میدان شهر آمده بودند، تا پهلوان را ببینند. مردی که قد بلند و بالایی نداشت ولی کمی هیکلش بزرگ بود با ریش سفیدرنگ و کم پشت.
پهلوان چندبیتی خواند و دست هایش را محکم به هم زد و بعد دعا کرد و چشمان خود را بست. یکی از همراهانش زنجیر را با قوت فراوان به دور بازوهایش بست. پهلوان چند قدم جابه جا شد و باز هم صورتش را سوی آسمان کرد و با صدای بلند گفت: "یا علی"
همه، خرد و کلان همراه کلام پهلوان یا علی گفتند. نفس ها در سینه محبوس مانده بود، که ناگهان زنجیر پاره شد. همه صلوات فرستادند. شفیق که بسیار ذوق زده شده بود، خود را قیل قیل می انداخت و می گفت: نامِ خدا پهلوان! نامِ خدا پهلوان! از برکت نام علی بود. مولا علی! بی شک!
بعد چند بار تلاش کرد که جلوتر برود ولی نتوانست. از بس، بیر و بار بود. سعید همان جا آرزو کرد: اَی کاش قدرت پهلوان را داشتم و هیچ کس نمی توانست به من زور بگوید!
سعید با خوشحالی از میدان شهر برگشت. هم خوشحال از دیدنِ پهلوان، هم راضی از این که پهلوان زنجیر را پاره کرده و بسیار خوشحال تر که می توانست این اتفاقات را برای بی بی بگوید. می خواست زودتر به خانه شان برسد. می دانست که مادرکلانش هنوز منتظر او است و شاید چیزی هم نخورده....
کارگاه داستان
سید احمد مدقق
وقتی داستان کوتاه پهلوان در شهر را خواندم حس خوبی پیدا کردم. به این خاطر که (قواعد داستان نویسی) در آن رعایت شده است. از جمله ی این قواعد در این داستان، شروع خوب داستان و پایان خوبتر آن است. به نقطه ی شروع آن دقت کنید: (کسی محکم دروازه ی خانه را می کوبید!......... سعید تال نداد و دوان دوان سمت در دوید. مادر کلان هم، بی طاقت شد و وارخطا کنار کلکین ایستاد تا ببیند چه اتفاقی افتاده؟..)
در دنیای رنگارنگی که هزاران وسیله ی سرگرمی به عنوان رقبای (داستان)، پا به میدان رقابت گذاشته اند، اگر داستان در همان ثانیه های اول خواننده را جذب نکند، مسابقه را باخته است. اما داستان (پهلوان در شهر)، با ایجاد کشش مناسب در همان لحظات اولیه، خواننده را تشویق به خواندن ادامه ی داستان می کند.
در قسمت پایانی داستان نیز، خانم کامله موسوی توانایی های خود را در نوشتن به نمایش گذاشته است. پایانی باز که خواننده را وادار می کند صحنه های نانوشته را در ذهن خود ترسیم کند. داستان کوتاه، همان طور که از نامش پیداست، فرصت کمی برای ایجاد رابطه با خواننده اش دارد. اما یک پایان هوشمندانه، این قابلیت را دارد که همان رابطه ی کوتاه مدت را حتی بعد از خواندن داستان حفظ کند. نظیر پایان همین داستان که به جای اینکه سعید را دوباره به خانه اش بازگرداند و گفت وگوهایش را با مادرکلان تکرار کند، فضایی را پیش روی خواننده می گذارد که خواننده ناخودآگاه لحظاتی خود را به جای نویسنده احساس می کند و صحنه های پایانی را پیش چشمان خود تصور می کند و جالب اینجاست: پایانی که خواننده در ذهن خود متصور شده است همان پایانی است که نویسنده در نظر داشته است بدون اینکه مستقیما بوسیله ی کلمات به آن اشاره کرده باشد. ( و بسیار خوشحال تر که می توانست این اتفاقات را برای بی بی بگوید. می خواست زودتر به خانه شان برسد. می دانست که مادرکلانش هنوز منتظر او است و شاید چیزی هم نخورده....)
گپ
گفت وگو از : سجاد عرفانی
سید مهدی سجادی، چهارده سال دارد و صنف هشتم (سوم راهنمایی) در مدرسه ی شرافت است. او از ده سالگی برای اهل بیت پیامبر (ص) نوحه خوانی می کند.
پرچم مشکی، شال و عَلَم، بوی سیب و بوی حرم.....
باغ: اولین بار در کجا نوحه خواندی؟
سجادی: هیئت حسینی افغانی های مقیم قم در مسجد امام حسن عسگری (ع)، ولی بعد از خواندن دو بیت میکروفن را از دستم گرفتند.
باغ: چرا؟
سجادی: خوب هیئت حسینی، خیلی بزرگ است و مداح های خیلی خوب و بزرگی دارد. من هم چون دفعه ی اول بود صدایم می لرزید و .....
باغ: بیشتر برای کدام یک از معصومین روضه و نوحه خوانده ای؟
سجادی: امام حسین (ع)، چون مصیبت های امام حسین از همه ی امام ها بیشتر بوده است. به همین خاطر می گویند: لا یوم کیومک یا اباعبدالله، یعنی هیچ روزی مثل عاشورا سخت تر و غم انگیزتر نیست.
باغ: از بین نوحه هایی که خوانده ای کدام یک را بیشتر دوست داری؟
سجادی: (زمزمه می کند): حزن و آه و گریه ی غم ، پرچم مشکی، شال و عَلَم، بوی سیب و بوی حرم، غرق نورش می شه دلم............
اوسانه (درخت شفا)
قسمت سوم
نویسنده: سجاد عرفانی
خواندید: نیک زاد نگران مردم شهرش بود. چون شهرشان هیچ قانونی نداشت. حتی شهرشان، نام هم نداشت. پیرمردی دانا به نیک زاد گفت که سالها پیش کتاب قانون را دزدها، از این شهر به سرزمین شنبه بردند. نیک زاد تصمیم گرفت هر رقم که شده است به خاطر نجات شهرشان کتاب را پس بیاورد.
ادامه ی داستان: نیک زاد به پیرمرد دانا گفت: (من به سرزمین شنبه خواهم رفت و کتاب قانونمان را پس خواهم آورد.)اما هنوز از دروازه بیرون نرفته بود که چیز عجیبی دید.نیک زاد پرسید: (تو اینجا چی می کنی؟) زفت خوی خندید و گفت: (همه ی گپ هایتان را شنیدم. من هم می آیم.) نیک زاد چشمانش را تنگ گرفت و از میان دندان های به هم فشرده اش با عصبانیت گفت: (این کار خوبی نیست که از پشت دروازه .....) زفت خوی به میان گپش دوید و با صدای بلند گفت: (سلام پدر کلان جان! جانت جور است؟ سر شکسته ات چی حال دارد؟) و خودش دست روی شکمش گذاشت و خندید.
نیک زاد به عقب برگشت. پیرمرد دانا را دید لب دروازه ایستاد مانده است. پیرمرد دست روی سر شکسته اش ماند و بریده بریده گفت: (اِه چطور اَستی قندَکِ بابا!) زفت خوی با صدای بلند گفت: (من همه ی گپ هایتان را شنیدم. من هم می خواهم به سرزمین شنبه بروم تا شهرمان را نجات بدهم.) نیک زاد دست به کمر زد: (امکان ندارد! من مطمئنم تو در سرت نقشه ی دیگری داری و هیچ به فکر نجات شهر نیستی!) پیرمرد دانا تق تق کنان با عصایش پیش آمد و به نیک زاد اشاره کرد چیزی نگوید. بعد رو به زفت خوی کرد و گفت: (بسیار خوب! تو هم می توانی بروی! ولی قند بابا!این راه هزار خوف و خطر دارد. حتماً نصف راه پشیمان....) زفت خوی پای بر زمین کوفت و چیغ زد: (نه! هیچ امکان ندارد. من هم باید بروم) و بعد ناگهان صدایش را پایین آورد و همان طور که دور و بر خود را سَیل می کرد ادامه داد: (بسیار خوب! من همراه نیک زاد نمی روم، ولی به همه ی مردم شهر خواهم گفت که گنج باارزشی در سرزمین شنبه است. آن وقت نصف مردم این شهر همراه تو روان خواهند شد.) بعد فاژه کشید و سرش را خاراند. - (خوب من رفتم. اگر کدام گپ دیگری هم مانده است بگویین، چون می خواهم به میدان شهر بروم و با صدای بلند به همه ی مردم بگویم.) و یک پایش را بیرون گذاشت. پیرمرد دانا صدا زد: (صبر کن!) زفت خوی بدون اینکه به عقب برگردد، همان جا سرجایش ایستاد. پیرمرد دانا ادامه داد: (امیدوارم هیچکداممان از این کار پشیمان نشویم.) زفت خوی به عقب برگشت و خودش را به نیک زاد رساند. دست در گردنش انداخت و به پیرمرد گفت: (مطمئن باش مثل برادرم به او کمک می کنم.) نیک زاد دست زفت خوی را از گردن خود خلاص کرد و به پیرمرد دانا گفت: بسیار خوب! لطفا تا کس دیگری نیامده تیزتر نشانی راه سرزمین شنبه را برایمان بگویین...(ادامه دارد)
1738......0919: سلام. لطفا درباره ی روستای ( اَولَی) در مزارشریف، نزدیک یولمرب که به تازگی (باقرآباد) نام گرفته است بنویسید. (یکی از خوانندگان باغ)
نویسنده: محمد سواد
هِی رفیق! خاطره ی فرارت را بُگو!
دوستم سید احمد مدقق به من گفت: سواد! یک چیزی درباره ی ( اَولَی) نَوشته کن. خواندنی باشد ها!
من در همه ی عمرم فقط یک بار به اَولَی رفته بودم. اگر راست گپ را پرسان کنید، برای چَکَر آنجا نرفته بودم. به آنجا فرار کرده بودم. مردم خاطرات قهرمانی هایشان را می نویسند، من چه باید می نوشتم؟ خاطره ی فرار؟! گفتم: من نمی توانم.
اما هر کاری کردم مدقق قبول نکرد. گفت: چاره ای نداری! یکی از خوانندگان باغ، درخواست کرده ا ست. تو از جاهای خوبِ خاطره ات بنویس. من هم نوشتم:
آن سال ها در مزارشریف زندگی می کردم. سال های سخت دهه ی 70. نیروهای طالبان نزدیک مزارشریف رسیده بودند و جنگ سختی درگرفته بود. ترس و وحشت در همه جای شهر وجود داشت. یک روز بعدازظهر که می رفتم شهر ناگهان دیدم عده ی زیادی درحال فرار سمت خارج شهرند. می گفتند: طالبان به قریه ی (قزل آباد) رسیده.
من با عجله به اطاقم که در یکی از دفاتر احزاب بود برگشتم. اما وقتی به آنجا رسیدم هیچ کس نبود. حتی نیروهای مسلح و افسران هم فرار کرده بودند. چند تن از اهالی محل تابلوی دفتر حزب را پایین آورده بودند و در چاله ای دفن می کردند. چون اگر طالبان آن تابلو را می دیدند همه ی اهل محل را اذیت می کردند و سراغ اعضای دفتر را از آنها می گرفتند.من هم پا به فرار گذاشتم طرف کوه! در کوچه پس کوچه ها، زنان و دختران به طرف ما زباله و آشغال پرت می کردند و بر سر ما فریاد می کشیدند: نامردها! بی غیرت ها! کجا فرار می کنید؟ بمانید و از شهرتان دفاع کنید!
ولی کو گوش شنوا؟ پیاده تا سه راه (یولمرب) رفتم. هوا گرم بود و به خاطر پیاده روی خیلی خسته شده بودم. آنجا چند عراده موتر نظامی و تعدادی از افسران و نظامیان توقف کرده بودند. چند لحظه ای آنجا ایستاد ماندم. ناگهان چند گلوله راکت کاتیوشا از بالای سرمان گذشت و صدای انفجارهای پی در پی و مهیب گوشمان را کر کرد. موترها با سرعت باور نکردنی طرف کوه چهارکِنت پا به فرار گذاشتند. من هم به سرعت پریدم پشت یکی از موترهای فرماندهان و خودم را محکم گرفتم پایین نیفتم. حتی بعضی از فرمانده ها خودشان جای موتروان قرار گرفته بودند. بعضی از عسکرها که جا مانده بودند به سرعت دنبال ما می دویدند ولی کسی جرات توقف نداشت. در مسیر راه چند جسد را دیدم که به خاطر ناامنی، به دست دزدان کشته شده بودند. بعد از طی مسافتی رسیدیم به قریه ی (اولی). شب در مسجدی به سر بردم. تراکم جمعیت خیلی زیاد بود و هیچ خبری هم از آب سالم و غذا وسایر نیازمندی ها هم نبود. با طلوع آفتاب مردم کمی احساس آرامش می کردند، چون شنیده می شد که اهالی (قزل آباد) و (علی چوپان) در مقابل طالبان مقاومت نموده اند. کمی احساس خجالت می کردم و به خودم می گفتم: چرا مقاومت نکردم و کنار برادرانم و مردم مزار شریف نماندم؟
تعدادی از افسران و نظامیان کم کم به طرف شهر برمی گشتند. با اینکه طیاره های جنگی طالبان بمباران می کردند ولی باز هم اوضاع آرامش بخش به نظر میرسید. بعد از ظهر با یک عراده موتر باربری که تعدادی از نظامیان را از چهارکنت آورده بود به شهر برگشتم. از آن جایی که خیلی خسته و خاک آلود بودم مردم فکر می کردند که از جبهه برگشته ام. از بین کوچه ها که تیر می شدم همه ی مردم به من آفرین و احسنت می گفتند. چند سیاسَر، کلکین خانه هایشان را باز کرده بودند و از همان بالا تشویقم می کردند. پیش خودم شرمنده بودم. خودم خوب می دانستم که جبهه نرفته ام. اما همان تشویق باعث شد که با خودم تصمیم بگیرم به جبهه برگردم. فردای آن شب طرف قزل آباد رفتم و چند روزی در آنجا روی یک دستگاه کاتیوشا با طالبان جنگیدم. آن موقع طالبان شکست خورد و مدتی اوضاع همچنان در کنترل نیروهای جهادی یا همان ائتلاف شمال بود، ولی بعد از مدتی طالبان بالاخره مزارشریف را اشغال کرد...
نویسنده: محمد سرور رجایی
یک آسمان گنجشک
غنچههای باغ این دفعه کتابی دیگری را برای شما معرفی میکنم. کتابی با نام "یک آسمان کنجشک" این را هم بدانید که این کتاب تنها مجموعه شعر کودکان افغانستان است که در سال 1381 توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در تهران منتشر شده است. درست چند روز پیش از سال نو تا عیدی خوبی برای کودکان باشد. شاعر این کتاب نویسندهی معروف کشور ما محمدحسین محمدی است. این مجموعه شعر که 32 صفحه دارد 12 قطعه شعر زیبایی را در خود جای داده است که پُر است از خوشی و ذوق کودکانه. اما رسّام صفحههای رنگارنگ آن هنرمند ایرانی به نام محمدمهدی طباطبایی است. محمدی شاعر این کتاب، مثل طباطبایی رسّام این کتاب، بسیار کوشش کرده که هدیهی خوبی هم برای کودکان کشور ما و هم کودکان ایرانی بدهند. تا آنهاهم بدانند که زبان فارسی زبان همدلیهای ما و زبان تاریخ مشترک ماست. آقای محمدی در این مجموعهاش بیشتر به فضای شاد زندگی کودکان توجه داشته است و رسّام آن نیز با رسّامیهای ساده ولی با نشاط سعی بر آرامش و زیبایی دنیای پر از شورو شوق آن علاقمند بوده است.
باغ، آرزو می کند که تمام هنرمندان ما با نشاط باشند و خیل گنجشکان آن کتاب هم پشت کلکینهای خانهی تان بیاید و غُچ غُچ کنند. چه میدانم شاید آمده باشند و شما آنها را نشناخته باشین. غنچههای باغ بعد از این که به گنجشکها رسیدین گوش کنین که چه میگویند، شاید گنجشک یک آسمان گنجشک باشد. درصفحه ی آخر هم یک شعر از این مجموعه که بسیار شعر صمیمی و زیبایی است به نام "دامن" تقدیم شما میکنیم. به امید این که همیشه گلو غنچه به دامن داشته باشید.
نویسنده: خوانندگان باغ
شماره ی ارتباطی باغ: 09127477923
4210.....0935: سلام علیکم. با عرض خسته نباشید خدمت دوستان! می خواستم بدانم میزان تحصیلات شما تا چه اندازه می باشد که به خودتان اجازه دادید چنین مجله ای را منتشر کنید. 1- داستان را که بلد نیستید. 2- شعر را که از روی کتاب ایرانی ها می نویسید. یک ذره ابتکار هم بد نیست. با عرض معذرت!
باغ: سلام. با تشکر از پیام دلسوزانه شما! همه ی انتقادهایتان را می پذیریم به جز مورد دوم. ما هنوز شعری را از کتاب برادران ایرانیمان ننوشته ایم. هر چند، یادمان باشد که زبان هر دو ملت فارسی است!
6730.....0919: سلام به باغ. ما شما را دوست داریم. امیدوارم که مطالب بیشتری به کار ببرید تا مردم از کشور ما افغانستان چیزهای بیشتری بدانند. از طرف (عبدالله)
5763.....0936: سلام. من از شماره ی 1 تا 7 را خواندم. خوشبختانه هر ماه جذابیت ماهنامه تان بیشتر می شود. با تشکر از همه ی شماخصوصا...... که داستان زیبایی را برای کودکان افغان در نظر گرفته.
9011.....0937: با سلام به بچه های ماهنامه باغ! در یکی از مجلات باغ، (پرنده باش) سراینده خانم پروین پژواک کتاب خوبی به نظر می رسد. می شود بگویید از کجا این کتاب را می شود تهیه کرد؟ با تشکر!
باغ: سلام. با تشکر از پیام پر مهرتان! این کتاب در افغانستان چاپ شده است.
9735.....0919: با عرض سلام خدمت تهیه کنندگان باغ! ماهنامه تان خیلی زیباست ولی اگر توانستید، توانستید جلد مناسب و ویرایش بهتری انجام گیرد! با تشکر!
1365.....0935: سلام. من تازه باغ را خواندم. برای ابتدا بد نیست، ولی از این به بعد کمی کلاسیکش کنید!
9011.....0937: سلام باغ دی ماه را خواندم. خیلی خوب بود. فقط مطالبش مقداری کم است.
3590.....0939: سلام. لطفا جدول بگذارید و درباره ی {مردم} افغانستان و فرهنگشان بنویسید.
5703.....0919: با عرض سلام و خسته نباشید به باغبانان باغ! می خواستم بدانم هدفتان از درست کردن باغ چیست؟؟ و این باغ چطور سرسبزتر می شود؟؟
باغ: سلام! تشکر از پیام پرمهرتان! پاسختان روشن است. مطالب ارسالی شما،همان گل های زیبایی است که می تواند باغ را زیباتر و سرسبزتر کند. منتظر می مانیم!
3692.....0919: با سلام فراوان خدمت بچه های باغ! ما از شما خیلی متشکریم. چون این باغ است که می تواند یاد کشورمان را زنده کند تا ما کشور خود را بشناسیم و به آن علاقه مند شویم. ما شما را دوست داریم. (از طرف بچه های دامشهر)
2791.....0912: با سلام به مقاله باغ! به نظر بنده اگر از مناطق و شهرهای افغانستان و آداب و رسوم آن {گفته} شود، بسیار خوب است.
5787.....0919: با عرض سلام و خسته نباشید به شما دوستان عزیز! خیلی از شما ممنونم. لطفا در مورد افغانستان بیشتر بنویسید و نوشته هایش را بزرگتر کنید و عکسهای بیشتر...(امیری، سوم راهنمایی)
مادر برای من
دیروزدامن دوخت.
یک آسمان گنجشک
بر دامن من دوخت.
گنجشک ها خوبند!
گنجشک ها نازند!
بردامنم آنها
درحال پروازند.
مانند یک گنجشک
خوشحال چرخیدم.
از روی مادرجان
من بوسه ای چیدم.
شاعر: محمدحسین محمدی