خنده ی
پدر
نویسنده: نرگس
زمانی
منتشر شده در ماهنامه باغ 28
دریاقت نسخه پی دی اف ماهنامه باغ 28
روزهای
آخر ماه حوت بود، در حویلی منتظر نشسته بودم که صدای چرخیدن کلید توی قفل دروازه
را شنیدم. پدرجان بود. سلام بلندی کرد و پرسید: «حاضری برویم؟»
با
شادی سرم را بالا و پایین حرکت دادم و گفتم: «آره»
_ پس
برو که برویم .
خوشحال
بودم که از دست بوت کهنه و قدیمیام خلاص میشدم. فکر خریدن بوت نو قِتقِتَکم میداد.
بی اختیار لبخند زدم. جمپرم را پوشیدم و به راه افتادیم.
_ «پیش
برو بچیم، پیش ...»
پدر
با دستش به طرف پیش اشاره کرد. کمی برایم عجیب بود. همیشه پدر آنقدر تیز راه میرفت
که همیشه پس میماندم. اما امروز پدرم کوشش میکرد که پشت سرم بیاید! فکر بوت جدید
آنقدر ذهنم را مشغول کرده بود که به این مسئله اهمیت ندادم و دویدم.
_ «کدام یکی را میخواهی بچیم ؟»
راستش
انتخاب سخت بود. بوتها و کِرمِجهای نو و شیک از پشت ویترین فروشگاه برق میزدند و
خودنمایی میکردند.
درست مثل چشمهایم.
_ «اوم
م م م... آن که رنگ آبی دارد ... نه نه ... آن کرمجی که سیاه است و خط نقرهای دارد
... اصلا آن فولادی چطور است؟»
پدر
شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «نمیدانم بچیم، هر کدام را دوست داری بردار.»
خوبیش
این بود که پدر هیچ وقت در خرید عجله نمیکرد و اجازه میداد با خیال راحت انتخاب
کنم. از کرمجی سیاه، خیلی خوشم آمده بود. اما خیلی قیمت بود. بالاخره دلم را به
دریا زدم و گفتم : " آن کرمج سیاه را میخواهم." و بدون اینکه به چشمهای
پدرم سَیل کنم رفتم داخل فروشگاه.
فروشنده
کرمج را به دستم داد و گفت: «بپوش ببین چطوره؟»
خم
شدم و کرمج را پای کردم.
_ «راه
برو ببین خوب است؟»
چند
قدمی راه رفتم و گفتم: «خوب است! خیلی راحت است!»
پدرلبخندی
زد و سمت فروشنده رفت. من با خوشحالی به کرمج جدیدم در آینه سَیل میکردم و میخندیدم.
تصویر پدر و فروشنده را هم، در آینه میدیدم. پدر
پشت به من ایستاده بود و مثل همیشه سر قیمت چانه میزد. صدایش را میشنیدم که
میگفت: «خیلی قیمت است! دَمِ عید است تخفیف نداره؟»
_ «راستش
برای ما هم سودی نداره. ولی کرمج خوب و با دوامی است.»
همچنان
داشتم کرمجم را در آینه تماشا می کردم که چشمم به بوت پدر افتاد، بوت پدرخاکی و
ترک خورده بود. پدر به طرف من میخندید!