تک تک تک می زنم؛  دروازه ی خدا را


منتشر شده در باغ 28

دریافت فایل پی دی اف ماهنامه باغ 28

خداجان

سیدموسی زکی ‏زاده

 

تک،تک،تک می ‏زنم

دروازۀ خدا را

به او نشان می‏ دهم

پنجرۀ شما را

 **************

می‏ گویم ای خداجان

آن اُرسی‏یِ شکسته

مثل دل کودکیست

که پشت آن نشسته


 **************

 می‏ گویم ای خداجان

او در میان ما بود

درهای‏ وهوی بازی

او شعرخوان ما بود


 **************

 

آتَشِ بد صدایی

یکشب به بام‏شان خورد

دو دست کوچکش را

آتشِ بَدصدا بُرد


 **************

تِشله بازی


منتشر شده در ماهنامه باغ 28

دریافت فایل پی دی اف ماهنامه باغ 28

سانقه

محمدسرور رجایی

تِشله‏ بازی، از بازی‏های پر طرفدار کودکان و نوجوانان است. تشله‏ بازی با این که در بین کودکان جهان طرفداران زیادی دارد، اما کودکان ما همیشه با ترس از خانواده ‏های‏شان بازی می ‏کنند. خانواده‏ ها این بازی را بد می‏ دانند. تِشله بازی زمان و مکان خاصی ندارد و بیشتر در میدانی‏ها و کوچه‏ های خاکی بازی می‏شود. این بازی پرهیجان که مخصوص پسران است در بین 2 تا 5 نفر یا بیشتر  به دو قسم «قوتکان» و «میشَکان» بازی می‏ شود.

در قِسمِ قوتَکان، کودکان زمین را به اندازۀ توپ پِنگ پُنگ می‏کنند. آنگاه هرکدام تِشله مخصوص خود را که به آن «سانقه» می‏گویند به یک نفر داده و آن نفر تِشله‏ ها را به دامن یکی از بازیکنان که هر دو طرف دامن خود را محکم گرفته می‏زند. تشله‏ ها هر طرف می‏رود. بازی را کسی شروع می‏ کند که تشله‏ اش از «قوت» دورتر از دیگران باشد. برنده هم کسی است که بتواند تشله‏ های دیگر بازیکنان را با تشله ‏اش بزند و تشله خود را داخل «قوت» بیندازد.

در قِسمِ «میشَکان» بازیکنان، در فاصله یک ‏ونیم تا دو متر تشله‏ ای یا سنگی را در ردیف هم به نام میش می‏گذارند. از فاصله سه یا چهار متری تِشله‏ های‏شان را به طرف میش لول می‏دهند. شروع کننده بازی کسی است که در انداختن اول یکی از میش‏ها را بخورد، یعنی با تِشله‏ اش زده باشد. اگر نفر اول میش را خورد و دومی هم خورد، شروع کننده بازی نفر دوم است. چنانچه هیچ تِشله بازی نتواند میش را بخورد، کسی بازی را شروع می‏ کند که فاصلۀ تِشله‏ اش با میش کمتر است. برنده کسی است که بیشتر میش‏ها را بخورد و خودش هم زنده بماند. هر کس میش آخر را بخورد، مجبور است که تِشله‏اش را در جای میش بگذارد. تا دیگر تِشله‏ بازان از هرجایی که تِشله ‏اش است او را بزتد. هر کسی او را زد، برنده است. اگر خطا رفت، او برنده است.

**************************

بد نیست بدانید که در روز نوروز در کارته سخی بزرگ‏ترها بیش از کودکان تشله ‏بازی می‏ کنند و لذت می‏برند. در ایران به تشله، تیله می‏گویند. شعر سانقه تصویر زیبایی است از تشله‏ بازی کودکان افغانستان.

 

"سانقه"

سانقه جانم

نوبت ماست

روز نوروز

صبح فرداست

باز با هم

با رفيقان

ميله مي‏ريم

در سخي‏ جان

از برايت

سانقه جانم

ميش سنگي

مي‏نشانم

هي برو رَو

هي بزن تق

تِشلَه‏ ها را

حق و ناحق

از برایم

تو پلنگي

نوش جانت

ميش سنگي

روز نوروز

وقت بازی

شست دستم

می‏نوازی



داستان



خنده ­ی پدر


نویسنده: نرگس زمانی

منتشر شده در ماهنامه باغ 28

دریاقت نسخه پی دی اف ماهنامه باغ 28


روزهای آخر ماه حوت بود، در حویلی منتظر نشسته بودم که صدای چرخیدن کلید توی قفل دروازه را شنیدم. پدرجان بود. سلام بلندی کرد و پرسید: «حاضری برویم؟»

با شادی سرم را بالا و پایین حرکت دادم و گفتم: «آره»

_ پس برو که برویم .

خوشحال بودم که از دست بوت‏ کهنه و قدیمی‏ام خلاص می‏شدم. فکر خریدن بوت نو قِتقِتَکم می‏داد. بی‏ اختیار لبخند زدم. جمپرم را پوشیدم و به راه افتادیم.

_ «پیش برو بچیم، پیش ...»

پدر با دستش به طرف پیش اشاره کرد. کمی برایم عجیب بود. همیشه پدر آن‏قدر تیز راه می‏رفت که همیشه پس می‏ماندم. اما امروز پدرم کوشش می‏کرد که پشت سرم بیاید! فکر بوت جدید آن‏قدر ذهنم را مشغول کرده بود که به این مسئله اهمیت ندادم و دویدم.

 _ «کدام یکی را می‏خواهی بچیم ؟»

راستش انتخاب سخت بود. بوت‏ها و کِرمِج‏های نو و شیک از پشت ویترین فروشگاه برق می‏زدند و خودنمایی می­کردند. درست مثل چشم‏هایم.

_ «اوم م م م... آن که رنگ آبی دارد ... نه نه ... آن کرمجی که سیاه است و خط نقره‏ای دارد ... اصلا آن فولادی چطور است؟»

پدر شانه‏ هایش را بالا انداخت و گفت: «نمی‏دانم  بچیم، هر کدام را دوست داری بردار.»

خوبیش این بود که پدر هیچ وقت در خرید عجله نمی‏کرد و اجازه می‏داد با خیال راحت انتخاب کنم. از کرمجی سیاه، خیلی خوشم آمده بود. اما خیلی قیمت بود. بالاخره دلم را به دریا زدم و گفتم : " آن کرمج سیاه را می‏خواهم." و بدون این‏که به چشم‏های پدرم سَیل کنم رفتم داخل فروشگاه.

فروشنده کرمج را به دستم داد و گفت: «بپوش ببین چطوره؟»

خم شدم و کرمج را پای کردم.

_ «راه برو ببین خوب است؟»

چند قدمی راه رفتم و گفتم: «خوب است! خیلی راحت است!»

پدرلبخندی زد و سمت فروشنده رفت. من با خوشحالی به کرمج جدیدم در آینه سَیل  می‏کردم و می‏خندیدم.

 تصویر پدر و فروشنده را هم، در آینه می­دیدم. پدر پشت به من ایستاده بود و مثل همیشه سر قیمت چانه می‏زد. صدایش را می‏شنیدم که می‏گفت: «خیلی قیمت است! دَمِ عید است تخفیف نداره؟»

_ «راستش برای ما هم سودی نداره. ولی کرمج خوب و با دوامی است.»

همچنان داشتم کرمجم را در آینه تماشا می کردم که چشمم به بوت پدر افتاد، بوت پدرخاکی و ترک خورده بود. پدر به طرف من می‏خندید!

دانلود باغ شماره 28


برای دانلود باغ شماره 28 ، همین جا کلیک کنید.



با مطالبی همچون:

سلام خداجان ( نیایشی صمیمانه و کودکانه با خدا)

بهترین لانه ( به همراه نقاشی زیبا و مقبول محمد رحیمی)

گزارشی تصویری از پنجمین جشنواره قصه گویی در هرات

خنده ی پدر ( داستانی از خانم نرگس زمانی برای کودکان و نوجوانان)

چریک نوجوان ( بازخوانی خاطره ای از دوران مقاومت در افغانستان)

سانقه ( معرفی بازی محلی برای کودکان و نوجوانان افغانستان؛ به همراه شعری زیبا از محمدسرور رجایی)

باغ علم ( آزمایشات ساده و علمی به کوشش محمدباقر حسینی)

شعر (  شعری زیبا از سید موسی زکی زاده با عنوان خداجان)

به همراه نقاشی ها و عکس های زیبا