پر پر فرشته!

 

شعر از: غلام حسن بومان

منتشر شده در: ماهنامه باغ ۲۴

پَر پَر کبوتر

پر پر پرستو

گل گل شکوفه

گل گل چه خوش بو!

در کشور ما

چون عطر ریحان

پیچیده هرجا

عطر شهیدان

خورشید میهن

گردیده تابان

چون غنچه ی گل

خندان و رخشان

در قلب خُردم

جاوید هستی

آری پدرجان

خورشید هستی

پَر پَر پرنده

پَر پَر فرشته

جای پدرجان

 بین بهشته

 

دوستان باغ


شهر رویایی من.

منتشر شده در : ماهنامه باغ 24

مومنه فیاض

 من آرزوهای خاص و رنگارنگی دارم. رؤیاهای من رنگ خاصی دارد که در جهان هم وجود ندارد. یکی ازآرزو های من این است که کشورم آباد شود تا مردم ما به خوبی و به راحتی زندگی کنند. سایه‌ی پدر و مادرم بالای سرم باشد. همه ی مردم به خوبی زندگی کنند. امام زمان (ع)به زودی ظهور کند. بهترین آرزوی من این است که یک خانه‌ی سفیدرنگ داشته باشم و با رنگهایم روی دیوار آن، تصورات خود را نقاشی کنم. می‌خواهم خانه ی من پر از تصورات خودم باشد که رنگارنگ هستند. می‌خواهم درس های خود را تمام کنم و به دانشگاه بروم و دکترشوم و به مردم  خود خدمت کنم. می‌خواهم جان مردمم را از بیماری نجات دهم.

یکی از رؤیاهای شیرین من این است که شهر رؤیایی داشته باشم . شهر من بسیار زیبا و دیدنی است که هیچ‌کس نمی‌خواهد از آنجا برود. صبح ها صدای گنجشکان توجه آدم را به سوی خود جلب میکند. در شهر من کسی دزدی نمی‌کند چون همه به هم کمک می‌کنند تا کسی در فقر نباشد که دست به دزدی بزند. شهر من تمیز و پاکیزه است و کودکان دوست دارند همیشه به پارک ها بروند و بازی کنند. در شهر من جز صدای صلح و آزادی دیگر صدایی به گوش نمی‌رسد و همه آدمها هم دیگر را دوست دارند و این است شهر رؤیایی من.


دوستان باغ


 آهو و شکارچی

منتشر شده در: ماهنامه باغ 24

مسعود حسنی، صنف سوم

در روزهای دور، در یک جنگل سرسبز قشنگ کشور ما چند تا پرنده و جانور زیبا، در کنار هم زندگی ‏می‏کردند. آن‏ها هیچ غم و غُصّه‏ای در زندگی نداشتند. ناگهان روزی یک شکارچی بدجنس از راه رسید. او پرندگان جنگل سرسبز را شکار کرد. بعد از آن همه غُصّه‏دار شدند. با هم بازی نکردند. چند روز بعد شکارچی بدجنس دوباره په جنگل آمد. او این بار بچه‏ آهوی قشنگی را دید که تنها بازی می‏کند. شکارچی دوید تا بچه‏ آهو را شکار کند. اما مادر بچه آهو فهمید. او با صدای بلند به شکارچی گفت: آهای شکارچی بدجنس! تو دوست داری که من بچه تو را شاخ بزنم و بکشم. شکارچی گفت: نه. آهو گفت: پس چرا بچه‏های ما را شکار می‏کنی؟ شکارچی به فکر رفت. بعد از لحظه‏ای تفنگش را به زمین انداخت. او آن روز رفت و دیگر هیچوقت به جنگل زیبا بر نگشت. کم‏کم آرامش دوباره به جنگل برگشت و تمام پرندگان و حیوانات زیبای جنگل خوشحال شدن و با هم جشن گرفتن.


دانلود ماهنامه باغ


دانلود ماهنامه کودکان و نوجوانان افغانستان

باغ 24