بازی و شعر



غُچّی غُچّی بهار شد!

شعر غُچّی غُچّی بهار شد. از زیباترین شعرهای بهاری کودکان افغانستان است. این شعر با کمی تغییر گفتاری، در ولایات مختلف کشور، در روزهای اول بهار، وقتی که غُچّی‏ ها غُچ‏ غُچ‏ کنان به شهر و روستاها بر می‏گردند، خوانده می‏شود. کودکان، گاهی ایستاده و گاهی نشسته به صورت جمعی این شعر را با صدای بلند می‏خوانند و بازی می‏کنند. قشنگی این شعر و بازی آن این است، که مخصوص  پسران و یا دختران نیست. هر پسر و دختر نوجوان می‏تواند با یاد گرفتن این شعر با غُچّی‏ها بازی‏کنان حرف بزند و از آرزوهایش بگوید. از غُچی‏ها بخواهد که در لانۀ پارسال خود چوچه بگذارد و یکی از چوچه‏ هایش را به او بدهد. غُچّی نام دیگرش پرستو است.

 

غُچّی ‏غُچّی بهار شد

وقت گل انار شد 

***

غُچّی ‏غُچّی جال کن

دَ جای پارسال کن

تخم بِتِه زود زود

تخمه زیر بال کن

***

غُچّی‏ّ غُچّی بهار شد

وقت گل انار شد 

***

خس و خاشَه جَم کن

جال ته ماکم کن

چوچه بکش خوبش

غُچ غُچِ ته کم کو

*** 

غُچّی‏ّ غُچّی بهار شد

وقت گل انار شد 

***

غُچّی‏گَک گِلکار است

مرغکِ هوشیاراست

دَ گردنش طوق است

قاصدک بهار است

***

غُچّی‏ّ غُچّی بهار شد

وقت گل انار شد 

***

غُچّی‏ غُچّی عمه

دِلَکِ ما جَمه

هر وخت که چوچه دادی

یکی رَ میتی به مَه

***

غُچّی‏ غُچّی بهار شد

وقت گل انار شد




سلام خداجان

 

 خدایا! از اینکه به من دندان دادی تا میوه­های خوشمزه­ی تو را خوب بجوم و بخورم، از تو تشکر می­کنم! اما پدرکلانم به جای دندان­های اصلی خود، دندان ساختگی دارد. پدر کلانم می­گوید: «با این دندان­ها، مزه­ی غذاها را هیچ نمی­فهمم.»

خدایا! کاری کن هر وقت که او از خانه کاکایم به خانه­ی ما ­آمد؛ وقت اخبار خواب برود! چون همان وقت تلویزیون سریال قشنگی دارد.

خدایا! کاری کن که زانوهای پدرکلانم زودتر خوب شود. تا او هر روز به زانوهایش مَلّم (مرهم) نمالد.

خدایا! کاری کن پدرکلانم زود به زود، به خانه­ی ما بیاید تا با عصایش اَسپک بازی کنم.

راستی! تا یادم نرفته است؛ از اینکه برای ما پدرکلان آفریدی، از تو تشکر می­کنم.

 

داستان

 

منتشر شده در ماهنامه باغ شماره ۲۳

نوشته: سید مدقق

کِرمِج

این بوت کهنه را نمی­خواستم. کِرمِجی نو می­خواستم. از همان کِرمِج­هایی که مهاجم­های فوتبال دارند. اگر هفته­ی قبل کرمج داشتم؛ ممکن نبود به تیم "صاعقه" ببازیم. حالا می­خواهیم در بازی فردا انتقام شکست خود را بگیریم. ولی مگر می­شود بدون کرمج گل زد؟ اصلا مگر کاپیتان یک تیم، بدون کرمج می­شود؟

بوتی را که پدرم آورده بود، دور انداختم. با صدای بلند گفتم: «من کرمج می‏خواهم.»

مادرم اووف کشید و چیزی نگفت. آن روز پدرم زودتر برگشته بود. به جای اینکه سرکار برود رفته بود بازار، تا چند قوطی رنگ بوت، سیاه میخ­های کوچک و تار برای دوردوزی بوت­های پاره بخرد. پدرم که آمد سر وصدای من هم کم شد. پدرم آبی به سر و صورت خود زد و وارد اتاق شد. مادرم یک پیاله چای سبز برای پدرم که به پشتی تکیه داده بود، ریخت. خدا را شکر کردم، پدرم بوت­هایی را که بیرون انداخته بودم، ندیده بود. دویده و بی سروصدا رفتم و بوت‏ها را برداشتم و در بوت­دانی گذاشتم. بوت­های بدی نبود، ولی به درد بازی فوتبال نمی­خورد. آن هم برای من که کاپیتان تیم "هندوکش" بودم. بوت را یکی از مشتری­های پدرم به اوداده بود. پدرم هم کفی­اش را تبدیل کرده بود و چند کوک هم به او زده بود. بعد هم خوب رنگش کرده بود. سیاه براق! از دور که می دیدی خیال می­کردی نَو است.

آن شب هرچه منتظر ماندم، مادرم حرفی از کرمج نزد. صبح زود، وقتی بیدار شدم، پدرم سر کارش رفته بود.

بَرزوی ورزشی و بوت جدیدم را پوشیدم. با خود گفتم که امروز هر رقم شده باید تیم "صاعقه" را ببریم. مادرم گفت: «چای نخورده نروی!»

گفتم: «چرا به پدر نگفتی من کرمج می‏خواهم؟»

مادرم گفت: «گلدوزی پارچه­های "دخترِ یعقوب" چیزی نمانده. پولش را که گرفتم، باز  کرمج برایت می‏خرم.»

پا بر زمین کوفتم و جیغ کشیدم: «من امروز مسابقه دارم.»

و دویدم داخل کوچه. پیش از اینکه طرف زمین خاکی فوتبال بروم، رفتم محل کار پدرم. پدرم زیر سایه درخت کلانی، در سَرَکِ پشت مکتب ما می­نشست و بوت دوزی می­کرد. کوچه خلوت بود و کسی در آن نزدیکی­ها نبود. پدرم بند روی چَپلی زنانه­ای را کوک می­زد. سلام کردم و در پیشش ایستاد شدم. پدرم پرسید: «بوت خوب اندازه پایت است؟»

گفتم: «ها»

و با چشمانم خوب سَیل کردم ببینم کرمج خوبی دور و بر پدرم است یا نه.

پدرم گفت: «بهترین بوت است. خالص چرم! بروی تمام بازار را بگردی، مثل این دیگر پیدا نمی­شود غیر از کفش چینائی»

می­خواستم بگویم: «من یک کرمج برای فوتبال می­خواهم»، پدرم همان طور که نشسته بود با سر انگشتانش نوک بوت­هایم را فشار داد. پرسید: «به انگشت­های پایت فشار نمی­آورد؟»

گفتم: « نه! بیخی برابر است.»

 مدتی دیگر کنار پدرم ماندم. پدرم بوت پسر جوانی را رنگ زد. ترسیدم مسابقه دیر شود. موقع رفتن، پدرم گفت: «باز اگر دیدی بوت­هایت تنگی می­کند، بیار کفی نازک­تر برایش بیندازم.»

گفتم: «خو!»

و سمت زمین خاکی فوتبال دویدم.

دانلود باغ شماره 23  (سرطان 1392)

 

از اینجا: دریافت  ماهنامه باغ شماره ۲۳