داستان
منتشر شده در باغ 34
از اینجا: دریافت ماهنامه باغ شماره 34 (سرطان 1393)
رفیقی برای چوچه گک مرغم
سید مدقق
پدرم اول هیچ نگفت. بعد که سر دسترخوان نرفتم سرم قهر شد. گفت: «هوش خودت را می گرفتی دروازه مرغانچه را خوب بسته میکردی.» دهانم را باز کردم چیزی بگویم که گلویم سوخت و آب دیده ام روی صورتم سرازیر شد. پدرم گفت: « ای بی غیرت!»
دویده رفتم مابَین حویلی. تاریک بود و چَپلَکَم را پیدا نکردم. زمین هنوز از آفتاب روز گرم بود. رفتم نزدیک باغچه و صورتم را چسباندم به توری های دورتادور باغچه که پدرم آن را گرفته بود. چوچه گک زردِ تنها و لاغرم را دیدم که سرش را بین دو بالِ خود گرفته بود و خوابیده بود. چند مورچه ی کوچک در بین خاک های باغچه نرم و آهسته این سو و آن سو می رفتند.
اگر پدرم به «اوستاحسن» می گفت که برایم یک مرغانچه ی خوب جور کند، حالی چوچه مرغم تنها نشده بود. مثل همانی که اوستا حسن برای بچه اش «لطیف» جور کرده بود. مقبول و محکم. روزی که رفته بودم بالای بامِ کلانِ خانه شان کاغذپران بازی کنم دیدمش. داخلش هم پر از چوچه های رنگ رنگ بود. حتی نتوانستم شمار کنم. ولی پدرم خودش دورتادور باغچه را سیم توری گرفته بود و نامش را مرغانچه مانده بود. چه مرغانچه ای! یک شب که خواب بودیم پِشکی آمده بود و خاکهای باغچه را با چنگ خود کنده بود و از زیر سیم توری یکی از دو چوچه ام را برده بود. حتمی تا حالی او را خورده است. چوچه مرغ بیچاره ی من! سرم را نزدیکتر بردم و گفتم: «صبر کن، پَیسه دار که شدم، میروم بازار پرنده فروشی یک رفیق دیگر هم برایت میخرم.» چوچه ام سرش را از بین بال هایش بیرون آورد و گردنش را کج گرفت. انگار که به حرف هایم گوش میکرد. دروازه ی اتاق غیژ صدا کرد و مادرم سر خودش را از بین آن بیرون آورد. گفت: «حمزه! بچیم بیا که نانت یخ شد.»
باز به چهار طرف سیم توری خوب سَیل کردم، به داخل باغچه راه نداشته باشد. با بی میلی به سمت مادرم رفتم و گفتم: «اگر می فهمیدم چوچه گکم تنها می شود پولهایم را کاغذپران نمی خریدم. حالی پدرجانم هم پیسه نمیدهد.» مادرم گفت: «پدرت که بخیلی نمیکند. اگر پیسه داشت، همان اول به اوستاحسن میگفت یک مرغانچه چوبی جور کند.» همراه مادرم داخل خانه که رفتم دیگران نانشان را خورده بودند و پس نشسته بودند. پدرم با چوب گوگرد بین دندانهایش را می کاوید و اخبار تلویزیون را گوش میکرد. تا شب موقع خواب حتی یک کلمه هم گپ نزد. شب چند باز از خواب پریدم و از پشت شیشه به باغچه سیل کردم.
***

نقاشی: زهرا فاطمی
آفتاب، سایه ی دیوار را روی باغچه انداخته بود. خودم را نزدیک باغچه رساندم، گنجشک های پرسر و صدا از بین شاخه های درخت انجیر پریدند و رفتند. چوچه گکم با پاهایش خاکهای باغچه را زیر و رو می کرد و نوکش را به زمین می مالید. سیم توری را بالا زدم و دستم را دراز کردم تا چوچه گکم را بگیرم. چوچه گک گریخت گوشه ی باغچه. بیشتر خم شدم و گرفتمش. تکان خورده نمیتوانست. با خودم فکر کردم کاش باغچه ی ما هم مثل مرغانچه ی لطیف بود. لحظه ای چوچه را بین دستانم گرفتم و نازش کردم. چشمانش را بسته بود و بدنش کمی می لرزید. چوچه گک را پس سرجایش گذاشتم. رفتم داخل خانه و از بین کالاهایم در الماری، کورتی ام را بیرون کشیدم و پوشیدم. کاغذپران سبزرنگم را هم از بالای الماری برداشتم.
مادرم که دِسترخان را پاک میکرد گفت: «در این گرمی، کورتی را چی میکنی؟» چیزی نگفتم. به دروازه نرسیده بودم که گفت: «بیا این نرمه نانها را هم ببر برای چوچه مرغت.» گفتم: «در کار نیست.» دویده رفتم توری سیمی را کنار زدم و باز چوچه گکم را گرفتم. چوچه را داخل جیب کورتی ام گذاشتم و از خانه برآمدم. با لطیف میرفتم بالای بام کلان خانه شان. میخواستم این بار تارِ کاغذپرانم را تا آخر باز کنم و تا آخرین جای آسمان بالا ببرمش. آنقدر بالا که کُلگی حیران بمانند. آنقدر که چشم کار نکند.
