ماه خدا

 

به نقل از وبلاگ باغ بالا

"به مهمانی خدا خوش آمدید"

 

سلام آینده سازان میهن!

به ماه مهمانی خدا خوش‏‏ آمدید.

هر سال، خدای مهربان از تمام مسلمانان جهان، دعوت می­کند تا در جشن مهمانی ماه رمضان شرکت کنند. در این ماه، خداوند از ما می­خواهد که بیشتر به فکر یکدیگر باشیم تا از گرفتاری‏های یکدیگر باخبر شویم.

اميدواریم که امسال شما هم با خوشی همراه خانواده‏های تان، ماه مهماني خدا را آغاز کرده باشین. حتما می‏دانید که در اين ماه قرآن از طرف خدای مهربان به پيامبرمهربان اسلام نازل شده است.

دوستان! اگر شما به یک مهمانی یا جشنی بسیار باشکوه دعوت شوین، چه کار می‏کنید؟ آفرین! کوشش می­کنید که لباس­های نو و قشنگ بپوشین. به احترام صاحب‏خانه کاری نمی‏کنید که دور از ادب باشد. حالا کسی شما را به مهمانی دعوت کرده که او خالق شماست. اوست که آسمان و زمین و همه­ی نعمت­های آن را برای شما آفریده است. اما ماه مبارک رمضان فرصتي است براي خوب شدن و خوب ماندن. بله، می‏دانیم که شما بچه ها هميشه خوب بودين و هستين. خوب هم می‏دانید که ماه مبارک رمضان، ماه رحمت و برکت خداست، ماهيست که خدا برای همۀ بنده‏گان، زمان می‏دهد که از اشتباهاتی که در یکسال کرده است، عذرخواهی کند.

 در این ماه، کسانی که به سن تکلیف رسیده­اند، یک ماه روزه می‏گیرند. شما هم اگر دوست داشتین، از پدر و مادرتان بخواهید بیدار تان کند و همراه آن‏ها سحری بخورید. در روز بعد، تا هر زمان که توانستید روزه بگیرید.

اما دوستان! ياد تان نرود، برای هرچی و هرکسی را که دوست دارین پیش از افطار دعا کنين. البته باغ اصلی‏تان، افغانستان را فراموش نکنین. آخر شما گل‏های باغ افغانستان هستید، پاک و خوشرنگ و خوشبو.

"عوضعلی‏ خان وُلُسوال"


منتشر شده در ماهنامه باغ شماره 22

راوی: سید محمدتقی سجادی ‏لعلی


بهار 1358 بود. در وُلُسوالی "لعل"، ماموران حکومت خلقی، سالگرد پیروزی کودتای کمونیستی را جشن گرفته بودند. ریش‏ سفیدها و کلان­های منطقه را هم به زور دعوت کرده بودند. برای پدرم هم نامه نوشته و او را هم دعوت کرده بودند. پدرم اسپ بسیار خوبی داشت. آن روز من هم با پدرم سوار بر اسپ به طرف مرکز ولسوالی حرکت کردیم. در بین راه پدرم،گفت: مردم در بعضی جاهای اطراف قیام­ کرده­ اند و احتمال دارد که امروز به مرکز ولسوالی لعل بیایند. من پرسیدم: «قیام‏ در کجاها شده است؟»

پدرم گفت: «در "سوزمه قلعه" که در سمت شمال است و سمت "دایکُندی" و بعضی جاهای دیگر. مرکز قیام­ها هم در ولسوالی وَرَس است.»

من پرسیدم: «آن‏ها از سمت وَرَس می­آیند؟»

پدرم که ظاهرا از بعضی جاها برایش خبرهایی رسیده بود گفت: «نه! از سمت دایکُندی می­آیند.»

وقتی ما به مرکز ولسوالی رسیدیم، دیدیم خیمه­ هایی برپا کرده­ اند و خود وُلسوال که اسمش "عوضعلی­ خان" بود، مشغول سخنرانی است. ساختمان ولسوالی نزدیک مکتب بود. چند لحظه­ ای گذشت. ولسوال همان طور سخنرانی می­کرد و از کمونیست­ها تعریف و تمجید می­کرد که ناگهان از بالای تپه­ ای که پشت ولسوالی است، صدای فَیر تفنگ آمد. جمعیت و وُلسوال ساکت شدند. صدای دوم و سوم هم که آمد، جمعیت به هر طرف فرار کردند. پدرم به من گفت: «تو سوار اسپ شو و به سمت خانه برو! هر وقت کنار دریای نزدیک خانه رسیدی صبر کن تا من هم بیایم.»

من آن زمان سن زیادی نداشتم، تقریبا 15 ساله بودم. پدرم بعدها برای من نقل کرد که قیام‏ گران، اول به ساختمان ولسوالی حمله کردند. دروازه و کلکین­های آن را شکستند. موترها را آتش زدند. چند تا از دکان­های بازار هم متاسفانه چور شد. پایه ­های تلفن را شکستند. از اشتباهات قیام‏ گران که در برابر حکومت قیام کرده بودند، این بود که می‏ کوشیدند تا هرچه از وسایلی که مربوط به حکومت می‏ شد، نابود کنند.

قیام‏ گران آن‏روز، عوضعلی­ خان را هم دستگیر کردند و به طرف مرکز ورس بردند تا محاکمه شود.



یک بازی شاد کودکانه (اسپک چوبی)

 

 این شعر نزدیک به پنجاه سال پیش سروده شده است. در روزهایی که کودکان هیچ سامان بازی نداشتند. شاعری خوش بیانی که برای ما ناشناخته مانده است، با زبان بسیار نرم و کودکانه این شعر خاطره انگیز را می سراید. شعری که فرهنگ روستایی آن سال ها را به خوبی بازتاب می دهد. این شعر بازی کودکانه ای را بیان می کند که ریشه در فرهنگ احتماعی مردم ما دارد. فرهنگی که کودکان را به یادگرفتنی اسپ سواری تشویق می کند. در این بازی کودکان به چوب دراز شاخه ی بی برگ درخت و گاهی به عصای پدرکلانشان سوار می شوند و در کنار هم اسپ سواری خیالی می کنند.

در همین حال یکی از آن ها این شعر را با صدای بلند می خواند.

دیگران با چوچو چو گفتن به نوعی به اسپ خیالی شان قمچین می زنند که تیزتر بدود.

 

سر کوه بالا شدم. صدای جنگ آمد. تیر تفنگ آمد.

خانه مَلِک بچه شد. دیگ لِتیش چَپَه شد.

خدا روزیش بِتَه، نان فطیرش بِته، اسپک چوبیش بتِه

چو چو چو!

دَ کُردا می دویدم، دَ پایم خار خلید، میخ پَیزار خلید

دل بابم سوخت سرم، یک اسپک خرید برم

چو چو چو!

اسپکم جو می خوره، میره بالا پاین، می کشه باز شاهین

اسپک ما تور می خوره، سرش ده اَو خور خورده

چو چو چو!  چو چو چو!

 

و هر کدام جست و خیز کنان به طرفی می دود.

 

 

 

 

دو سالگی باغ

یک خبر خوش

ماهنامه کودکان و نوجوانان افغانستان باغ، بعد از گذشت دو سال سختی ها و خوشی ها و خاطرات فراوان وارد سال سوم خود می شود.

 

"باغ" این موفقیت را به همه ی کسانی که در این مدت سعی به همکاری با باغ را داشتند و نیز تمام کودکان و نوجوانان افغانستانی تبریک می گوید.

آرزوی باغ صلح و برادری برای همه ی مردم افغانستان و به خصوص کودکان و نوجوانان آینده ساز این کشور است.

انتشار این خبر در خبرگزاری مهر: باغ کودکان افغان به ماه بیست و چهارم رسید

و سایت سفارت کبرای افغانستان در تهران:باغ کودکان افغان دوساله شد

 

 

دانلود باغ 22

از اینجا: دانلود ماهنامه ی کودکان و نوجوانان افغانستان باغ 22

با مطالب متنوع:

سلام خداجان

پیامبر مهربانی (محمدکاظم محقی)

آشنایی با ولایت لوگر (باغبان)

تا شقایق هست زندگی باید کرد (گزارش از نمایشگاه عکس هادی محسنی)

عوضعلی خان ولسوال (سیداحمد مدقق)

اسپکانی، شعر و بازی شاد کودکانه افغانستان (سرور رجایی)

گل میخک برای ستاره، داستان (سید احمد مدقق)

شعر زیبای "غنچه"، (سیدموسی زکی زاده)

همراه با تصویر سازی های هنرمند خلاق باهر بیانی