سلام خداجان!


منتشر شده در: ماهنامه باغ شماره 29

دریافت فایل پی دی اف ماهنامه باغ 29


خدایا تو را شکر می­ کنیم که برای ما برف آفریدی. همان برفی که چشمه ­ها و چاه ­های زیر زمینی را پر آب می‏ کند.



اگر هوا آلوده و ناپاک باشد، برف که بیاید هوا را پاک و لطیف می­ کند.

وقتی برف می­ بارد، دوست دارم همراه دوستان خوبم، آدمک برفی درست کنم. مادرم می­گوید: «وقت برف بازی هوش کن کالای گرم در جانت باشد تا مریض و ناجور نشوی.»

 می­دانم که موقع برف بازی وقتی پاغُنده جور می­ کنم، آن را به صورت دیگران نزنم؛ چون ممکن است اَوگار شوند.

خدایا کاری کن در زمستان­های سرد، خانه­ ی هیچ کسی سرد نباشد.


سلام خداجان!


منتشر شده در ماهنامه باغ 25


سلام خداجان!

خدایا از اینکه ماه را آفریدی از تو تشکر می کنم.

هر وقت ماه نَو را می بینم، مادرکلانم را یاد می کنم. چون مادرکلانم هر وقت کمان باریک ماه را می دید، زیر لب دعا می کرد.

یک روز از مادرکلانم پرسان کردم: چه دعایی می کنی؟ مادر کلانم گفت: دعا می کنم هر جای دنیا آرام و آرامی باشد. نواسه هایم کلان شوند و هرجا که باشند نانشان گرم و آبشان یخ باشد.

از آن روزها کلان تَرَک شده ام، ولی دیگر مادرکلانم پیش ما نیست. هر وقت ماه نو را می بینم دعا می کنم: «خدا کند حالا که مادر کلان بهشت رفته است، پای دردی اش خوب شده باشد.»

وقتی پدرم گفت: «در بهشت هیچ کس مریض نیست»؛ خیلی خوشحال شدم. چون دیگر مادرکلانم غم دواهای قیمت را نمی خورد. دواهایی که گاهی پدرم نمی توانست انها را برایش بخرد.

سلام خداجان

 

 خدایا! از اینکه به من دندان دادی تا میوه­های خوشمزه­ی تو را خوب بجوم و بخورم، از تو تشکر می­کنم! اما پدرکلانم به جای دندان­های اصلی خود، دندان ساختگی دارد. پدر کلانم می­گوید: «با این دندان­ها، مزه­ی غذاها را هیچ نمی­فهمم.»

خدایا! کاری کن هر وقت که او از خانه کاکایم به خانه­ی ما ­آمد؛ وقت اخبار خواب برود! چون همان وقت تلویزیون سریال قشنگی دارد.

خدایا! کاری کن که زانوهای پدرکلانم زودتر خوب شود. تا او هر روز به زانوهایش مَلّم (مرهم) نمالد.

خدایا! کاری کن پدرکلانم زود به زود، به خانه­ی ما بیاید تا با عصایش اَسپک بازی کنم.

راستی! تا یادم نرفته است؛ از اینکه برای ما پدرکلان آفریدی، از تو تشکر می­کنم.

 

سلام خداجان

خدایا از تو تشکر می کنم که برای ما پدر آفریدی تا کار کند و برای ما خرجی بیاورد.

خدایا از اینکه گاهی وقت ها پدرم را آزار دادم، از تو معذرت می خواهم. یک بار که پدرم ناجور شده بود، به صاحب کارش پیامک زد و نوشت:

سلام من مریظ شودَم. نمی توانم بیایم

من و برادرم سجاد، خیلی خندیدیم. درست است که املای پدرم ضعیف است، ولی خیلی زحمت می کشد تا خرج خانه و مکتب ما را پیدا کند.

برادرم سجاد، تابستان می خواست کلاس آب بازی شرکت کند. مثل پویا، پسر همسایه مان. ولی پدرم گفت:« سجاد! تابستان کار کن تا پول ثبت نام امسال مکتبت پوره شود!»

سجاد به من گفت: پروا ندارد. هر وقت به باغی که مامای ما  "قربان" آنجا کار می کند رفتیم در جوی آب باغش، شکم سیر آب بازی می کنیم.

خدایا از تو تشکر می کنم که برای ما جوی پرآب آفریدی!

سلام خداجان.

خدایا می دانم عسکرهای خارجی که از کشورهای دور دنیا به کشور ما آمده اند، به دل خود نیامده اند.

 آنها هم حتما بچه دارند. خواهر و برادر خرد دارند. حتما پشت آنها دق شده اند.

کمک کن که آنها در این سال نو به کشورشان برگردند و دیگر هیچ وقت به فکر جنگ نباشند.

خدای کمک کن تا کل مردم کشورم به هر زبانی که گپ می زنند، از هر قومی که هستند با یکدیگر دوست و مهربان باشند.

با کمک یکدیگر کشور ما را بسازند، تا افغانستان زیباترین کشور دنیا شود. مثل بهار که زیباترین فصل سال است.

خدایا می دانم که تو می توانی، پس به ما کمک کن! ای مهربان! ای توانا!