داستان
منتشر شده در ماهنامه باغ شماره ۲۳
نوشته: سید مدقق
کِرمِج

این بوت کهنه را نمیخواستم. کِرمِجی نو میخواستم. از همان کِرمِجهایی که مهاجمهای فوتبال دارند. اگر هفتهی قبل کرمج داشتم؛ ممکن نبود به تیم "صاعقه" ببازیم. حالا میخواهیم در بازی فردا انتقام شکست خود را بگیریم. ولی مگر میشود بدون کرمج گل زد؟ اصلا مگر کاپیتان یک تیم، بدون کرمج میشود؟
بوتی را که پدرم آورده بود، دور انداختم. با صدای بلند گفتم: «من کرمج میخواهم.»
مادرم اووف کشید و چیزی نگفت. آن روز پدرم زودتر برگشته بود. به جای اینکه سرکار برود رفته بود بازار، تا چند قوطی رنگ بوت، سیاه میخهای کوچک و تار برای دوردوزی بوتهای پاره بخرد. پدرم که آمد سر وصدای من هم کم شد. پدرم آبی به سر و صورت خود زد و وارد اتاق شد. مادرم یک پیاله چای سبز برای پدرم که به پشتی تکیه داده بود، ریخت. خدا را شکر کردم، پدرم بوتهایی را که بیرون انداخته بودم، ندیده بود. دویده و بی سروصدا رفتم و بوتها را برداشتم و در بوتدانی گذاشتم. بوتهای بدی نبود، ولی به درد بازی فوتبال نمیخورد. آن هم برای من که کاپیتان تیم "هندوکش" بودم. بوت را یکی از مشتریهای پدرم به اوداده بود. پدرم هم کفیاش را تبدیل کرده بود و چند کوک هم به او زده بود. بعد هم خوب رنگش کرده بود. سیاه براق! از دور که می دیدی خیال میکردی نَو است.
آن شب هرچه منتظر ماندم، مادرم حرفی از کرمج نزد. صبح زود، وقتی بیدار شدم، پدرم سر کارش رفته بود.
بَرزوی ورزشی و بوت جدیدم را پوشیدم. با خود گفتم که امروز هر رقم شده باید تیم "صاعقه" را ببریم. مادرم گفت: «چای نخورده نروی!»
گفتم: «چرا به پدر نگفتی من کرمج میخواهم؟»
مادرم گفت: «گلدوزی پارچههای "دخترِ یعقوب" چیزی نمانده. پولش را که گرفتم، باز کرمج برایت میخرم.»
پا بر زمین کوفتم و جیغ کشیدم: «من امروز مسابقه دارم.»
و دویدم داخل کوچه. پیش از اینکه طرف زمین خاکی فوتبال بروم، رفتم محل کار پدرم. پدرم زیر سایه درخت کلانی، در سَرَکِ پشت مکتب ما مینشست و بوت دوزی میکرد. کوچه خلوت بود و کسی در آن نزدیکیها نبود. پدرم بند روی چَپلی زنانهای را کوک میزد. سلام کردم و در پیشش ایستاد شدم. پدرم پرسید: «بوت خوب اندازه پایت است؟»
گفتم: «ها»
و با چشمانم خوب سَیل کردم ببینم کرمج خوبی دور و بر پدرم است یا نه.
پدرم گفت: «بهترین بوت است. خالص چرم! بروی تمام بازار را بگردی، مثل این دیگر پیدا نمیشود غیر از کفش چینائی»
میخواستم بگویم: «من یک کرمج برای فوتبال میخواهم»، پدرم همان طور که نشسته بود با سر انگشتانش نوک بوتهایم را فشار داد. پرسید: «به انگشتهای پایت فشار نمیآورد؟»
گفتم: « نه! بیخی برابر است.»
مدتی دیگر کنار پدرم ماندم. پدرم بوت پسر جوانی را رنگ زد. ترسیدم مسابقه دیر شود. موقع رفتن، پدرم گفت: «باز اگر دیدی بوتهایت تنگی میکند، بیار کفی نازکتر برایش بیندازم.»
گفتم: «خو!»
و سمت زمین خاکی فوتبال دویدم.
