باغ شماره 10 (ماه حوت)
در این شماره می خوانید:
باغبانان پاسخ می دهند
داستان کوتاه: تحفه ی عمو نوروز
ناخنی برای خاراندن پشتمان
گفتگو با جواد امینی
اوسانه (قسمت چهارم)
ضرب المثل های محلی، گزارش از جشنواره قصه گویی و....
باغبان های این شماره (به ترتیب حروف الفبا): محمد جواد بلاغی، شریفه حسنی، محمد سرور رجایی، سید محمدحسین سجادی، لیلی صابری، سجاد عرفانی، روح الله فاضل، سید احمد مدقق وکامله موسوی
برای دریافت سریع و آسان فایل ماهنامه باغ شماره ۱۰ دانلود کنید.
سوگند به آن کوه انجیر و زیتون(سرزمین دمشق و بیت المقدس)! آنجا که خاستگاه پیامبرانی بسیار بود. و سوگند به طور سینا و سوگند به این شهر امن، مکه! سوره ی تین، آیات 1تا3
گفت که پیش از این کافران بت را میپرستیدند و سجود میکردند. ما در این زمان همان می کنیم. خود را مسلمان میدانیم و چندین بتان دیگر در باطن داریم. از حرص و هوا و کین و حسد و ما مطیع این جمله ایم. پس ما نیز ظاهرا و باطنا همان کار می کنیم و خویشتن را مسلمان میدانیم.....
از کتاب (فیه ما فیه) اثر جلال الدین محمد بلخی (مولوی)
It is said that in the past infidels worshiped idols and prostrated themselves before them. We do the same thing nowadays. We call ourselves Muslims but meanwhile, hold several idols such as, greed, lust, animosity and envy within our hearts. And we obey them all. So we, too act the same way both inwardly and outwardly, and call ourselves Muslims.
Taken from: “Fieh ma fieh” by Jalaloddin Mohammad Balkhi (rumi), (Mawlana)
برگردان به انگلیسی: سید محمدحسین سجادی
باغبانان پاسخ می دهند!
5703.....0919: با عرض سلام و خسته نباشید به باغبانان باغ! می خواستم بدانم هدفتان از درست کردن باغ چیست؟ و این باغ چطور سرسبزتر می شود؟ (یکی از خوانندگان باغ)
سجاد عرفانی: بنویسید! بنویسید! بنویسید! وبرای باغ روان کنید. باغ سرسبزتر خواهد شد.
لیلی صابری: چی گفتین؟ بانزدیک شدن بهار بهتر هم میشود. راستی به شما گفته بودم که چرا شما گلها را دور هم جمع کرده و باغ نامیده شدیم؟ بچه های من! گلهای باغ! نقل کرده اند در زمان های دور پدر پیری بیمار شد و بچه هایش را وصیت می کرد. د هر کدام از آنها یک چوب داد وگفت هرکس چوبش را بشکند. آنها چوبشان را شکستاندند. بعد تمام چوبها را یک جای کرد و باز گفت: بشکنید! اما بچه ها این دفعه نتوانستند که چوب ها را بشکنانند. پدرگفت: اگر شما همه تان با هم باشید کسی نمی تاند شما را از بین ببرد. پس اگر ما هم جمع شویم و با هم ارتباط داشته باشیم کسی نمی تواند ما را نابود کند. راستی آیا شما میدانید برای سرسبزی باغ چکار باید کرد؟ من می گویم. باید او را خوب بخوانیم تا بفهمیم هر گل چه پیامی دارد و اگر چیزی دیدیم که به بهتر شدن باغ کمک می کند از طریق پیامک گزارش دهیم. شما هم میتوانید نظرات خود را برای اینکه چکار کنیم باغ بهتر شود پیامک کنید. منتظر دیدن پیامک هایتان هستم. باغ.
سید احمد مدقق: باید بگویم از اینکه کسی مرا باغبان صدا کرد هم خوشحال شدم و هم یاد خاطرات سالها پیش افتادم. سال ها پیش ناچار شدم برای مدتی درسم را ایلا کنم و درجایی دورافتاده سخت کار کنم. ساعت تیری ام در وقت خالی شدن از کار به خلاف همکارانم، کتاب بود و آبیاری درختان اوکالیپتوس. گاهی اوقات مدت ها از خانه دور بودم و سخت دلتنگ می شدم. همین دلتنگی ها وسوسه ام می کرد بیلی به دست بگیرم و چاله ای بکَنَم و خودم هم درختی بکارم. راستش چاله ای هم کَندَم. اما صاحب کار(همان ارباب)، هیچ وقت نهالی نیاورد. حسرت باغبانی به دلم ماند!
راستی سوالتان چه بود؟
محمد سرور رجایی: سلام بر باغبانان صادق! اولا که باغ را من درست نکردم، ما درست کردیم. دوما هدف همیشگی من کار برای کودکان است. کودکان سرچشمه جوشان و زیربنای ساختار افغانستان آینده است. متاسفانه در این شرایط کودکان فراموش شدگانی هستند که حتی والدین هم باب ذائقه آنها برای آنها حرف ندارند. اکثر فرهنگیان ما متاسفانه به نوعی استحاله شده اند و مذهب گریز. فکر میکنم کار برای کودکان و نوجوانان به خصوص کار فرهنگی مذهبی، کار جهادی است که باید بیشتر به آن توجه شود و همین حرکت ضعیف باغ جرقه ای شود برای کودکان و نوجوانان مستعد تا خودشان برای خودشان بنویسند. شادابی باغ به اخلاص و صمیمیت نیاز دارد، اخلاصی که منجر به اعتمادسازی در بین کودکان شود تا آنها خود را باور کنند.
تحفه ی عمو نوروز
نویسنده: شریفه حسنی
آخرین شب زمستان است. تمام فکر و ذکرم فردا شده است. هر روز پرستوهای مهاجری که از سفر برمیگشتند، خبر برایم می آوردند که امروز، عمو نوروز به کدام دیار و آبادی رسیده و تا چندروز دیگر با تحفه هایش به شهر ما میرسد. با خودم فکر میکنم چه هدیه ای برای من می آورد؟ از هیجان، آرام و قرار ندارم. چشمانم را میبندم تا خوابم ببرد. شاید اینطوری بتوانم اندکی از انتظارم را کم کنم. نسیمی آرام وزید و مرا همراه خود به خواب برد.
ساعت ها گذشت و من با صدای مادرم از خواب برخاستم. هنگام نماز صبح بود. وضو گرفتم و نمازم را خواندم. هنوز تا طلوع آفتاب یک ساعتی مانده بود. دلم نیامد دوباره بخوابم و بهترین و زیباترین لحظه یعنی طلوع آفتاب را از دست بدهم. پنجره را گشودم. هنوز هوا تاریک بود. چشمانم را بستم و در خیال خود غوطه ور شدم. آنقدر به عمق رویاهم فرورفته بودم که نفهمیدم زمان چگونه گذشت. نسیم دل انگیز بهاری مرا به خود آورد. خورشید نم نَمَک داشت طلوع میکرد. هوا تقریبا روشن شده بود. یکدفعه چشمانم به درختان افتاد. آنها پر از شکوفه شده بودند. فهمیدم عمو نوروز آمده و برای آنها شکوفه، تحفه آورده است. سرم را برگرداندم و اطراف اتاق نگاهی انداختم. روی میز هدیه ای دیده می شد. با خوشحالی به سویش می روم. آری تحفه ی عمو نوروز بود که مثل همیشه سروقت برایم آورده بود. هدیه را برداشتم و بازش کردم. چشمانم از خوشحالی برق می زد. میدانید تحفه عمو نوروز چه بود؟ شماره ی جدید مجله ی باغ! این بهترین تحفه ای بود که می توانستم بگیرم.
کارگاه داستان
سید احمد مدقق
شاید بتوان داستان (تحفه ی عمونوروز) را از جمله داستان های (لطیفه وار) به حساب آورد. مقصود ما در اینجا از لطیفه به معنای امروزی که فکاهی یا جوک نامیده می شود نیست. بلکه مقصود ما شباهت از نظر ساختار و محتوای اینگونه داستانها با ساختار و محتوای لطیفه ها و فکاهی های رایج است. یک داستان لطیفه وار همانند یک فکاهی برپایه ی غافلگیری بنا شده است. جذابیت بر واقعگرایی ترجیح داده میشود وهمان طور که یک فکاهی، یک بار شنیدنش می ارزد و تکرار آن فکاهی ملال آور میشود، خواندن داستان لطیفه وار نیز در دفعات چندم لطف چندانی ندارد. (توجه: اگر مطالب بالا را خوب متوجه نشدید یکبار دیگر با دقت مطالعه کنید تا بتوانید از راهکاری که پیشنهاد می کنم به خوبی استفاده کنید). راهکار: اگر میخواهید داستانتان یک داستان لطیفه وار از آب درنیاید باید کوشش کنین که ساختمان داستانتان بر مبنای (چرایی) شکل بگیرد. به عبارت دیگر داستانتان را طوری بنویسین که خواننده به جای اینکه مدام از خودش بپرسد که (بعد چه می شود؟) در طول داستان از خودش بپرسد: (چرا و چگونه؟). یادمان باشد داستانهایی که صرفاً با یک غافلگیری پایان پذیرد خواننده ی سختگیر امروزی را راضی نخواهد کرد.
ناخنی برای خاراندن پشتمان!
زمانی که فیلم (جنگجویان کوهستان) از تلویزیون پخش میشد ما تلویزیون نداشتیم. شبهای جمعه مسیری طولانی را میپیمودم و به خانه ی دامادمان میرفتم و با شوقی وصف ناپذیر مبارزه ی (لینچان) با حاکم ستمگر را به تماشا مینشستیم. شب خواب لینچان را میدیدم و فردا روزش لینچان بازی میکردیم. من لینچان میشدم و تمام دشمنانمان را سرکوب میکردیم. درست همان طوری که از دیدن فیلم های بروس لی هیجان زده میشدم. غرق در سکوت و با دهانی نیمه باز با بروس لی همراه می شدم و به حساب آدم های شرور میرسیدم. در خیالاتم بروس لی می شدم و آن وقت بود که هیچ کس را یارای ظلم به من نبود.
در این سالهای اخیر هم که جومونگ مهمان هرشب خانه ها بود هرشب به امید شب آینده میخوابیدیم تا قسمت بعدی جومونگ و دلاوریهایش را ببینیم. و ببینیم جومونگ چگونه ملتش را نجات میدهد و کشور آزاد گوگوریو را بنا میکند. آمریکا که به افغانستان آمد بعضیها میگفتند: دیگر افغانستان آباد شد! حالا شما هم میشوید مثل جاپان! ده سال گذشت و خونریزی متوقف نشد.
حالا که فکر میکنم میبینم مشکل ما این است که همه ی ما در انتظار یک قهرمان نشسته ایم. همه ی ما منتظر کشوری دیگر هستیم که بیاید و همت کند و افغانستان را بسازد. سالهاست که دلمان را به نشستهای بین المللی درباره ی صلح در افغانستان خوش نموده ایم و هرشب به شنیدن یک حادثه ی انفجار در گوشه ای از افغانستان عادت کرده ایم. اقبال چقدر خوب سروده است: خدا آن ملتی را سروری داد/ که تقدیرش به دست خویش بنوشت/ به آن ملت سر وکاری ندارد/ که دهقانش برای دیگری کشت.
گپ
گفتگو از: روح الله فاضل
جواد امینی 15 سال دارد و سال اول دبیرستان درس می خواند. او فعلا 26 جزء از قرآن را حفظ کرده است و دو سال پیاپی در مسابقات استانی جامعه القرآن رتبه ی دوم را کسب کرده است.
باغ: یک فرد قرآنی چه کمکی می تواند به جامعه اسلامی به خصوص افغانستان بکند؟
جواد امینی: ترویج قرآن، قرآن دوستی، قرآن خوانی و ترویج تفکر در آیات قرآن و پی بردن به معانی عمیق قرآن.
باغ: نوجوانان امروز چه خوبی ها و چه بدی هایی دارند؟
جواد امینی: از لحاظ تنوع در کارها و شرکت در کلاس های مختلف بسیار خوب هستند ولی با قرآن زیاد مانوس نیستند.
باغ: چه چیزهایی بر فکر و تصمیم گیری این نسل و نسل آینده تاثیرگذار خواهد بود؟
جواد امینی: میزان اطلاعات و نحوه ی تفکر آنها و میزان دین داری آنها.
باغ: علت افت تحصیلی بسیاری از دانش آموزان را چه میدانید؟
جواد امینی: کم کاری و تنبلی دانش آموزان. اکثر دانش آموزان دوره ی تحصیلشان را دست کم می گیرند ولی اینطور نیست. در واقع همین دوران تحصیل است که آینده ی آنها و کشورشان را رقم میزند.
باغ: نظر خود را درباره ی باغ بگویید.
جواد امینی: مجله ی بسیار خوبی است. فقط تعداد صفحات و مطالب آن کم می باشد.
اوسانه ( قسمت چهارم)
نویسنده: سجاد عرفانی
خواندید: نیکزاد نگران مردم شهرش بود. چون شهرشان هیچ قانونی نداشت. پیرمردی دانا به نیکزاد گفت که سالها پیش کتاب قانون را دزدها، به سرزمین شنبه بردند. نیکزاد تصمیم گرفت برای نجات شهرشان به سرزمین شنبه برود و کتاب قانون را پس بیاورد. اما زفت خوی هم از ماجرا باخبر شد...
ادامه ی داستان: پیرمرد دانا سرش را از دروازه بیرون برد تا خوب خاطر جمع شود کسی آن نزدیکیها نیست. بعد آرام و شمرده گفت: (همین قدر میفهمم باید به سمتی که آفتاب از آنجا طلوع میکند حرکت کنین! هفت سرزمین را پشت سر بگذارین. سرزمین هشتم، همان سرزمین شنبه است. دقیقا نمیدانم چه خطراتی ممکن است پیش آید. ولی این را خوب میدانم که راه پرخطری در پیش دارین.) زفت خوی گفت: (هیچ تشویش نکن! فکر نمیکنم در دنیا مکارتر از من هم باشد.) و قاه قاه خندید. نیکزاد پرسید: (یعنی چه؟ بالاخره کسانی بودند که از آنجا عبور کرده باشند واگرنه ما از کجا میدانیم که هفت سرزمین در میان است؟) و نگاه پرسشگرش را برد روی صورت پرچین و چروک پیرمرد که هنوز نگران به نظر میرسید. پیرمرد دانا گفت: (گپ زیاد است ولی از کجا معلوم که کدام راست است کدام دروغ! فقط یادتان باشد پیش از رفتن آب و نان کافی با خودتان بگیرین! راه دراز است و پرخطر). نیکزاد جلوتر رفت و دست پیرمرد دانا را بوسید و پناه با خدایی کرد. (- از بین راه آّب و نان تهیه می کنیم. تهیه ی آب ونان بر عهده ی زفت خوی است.) پیرمرد پرسید: (همی حالی میروید؟) زفت خوی خنده خنده پیش رفت و دست پیرمرد را گرفت. پیرمرد خود را عقب عقب کشید و دستی به سر شکسته اش کشید. همان جایی که زفت خوی آن را شکستانده بود. رفت خوی گفت: (پدرجان بخشش باشد. قول میدهم وقتی آن گنج باارزش را از سرزمین شنبه پس آوردیم و ثروتمند شدم هیچ وقت مردم را آزار ندهم.) پیرمرد دانا هیچ نگفت. رویش را طرف نیکزاد گشتاند و چشمکی زد. زفت خوی دست پیرمرد را ایلا کرد و سمت بیرون رفت. صدایش از بیرون خانه آمد: - (نیکزاد تیز شو که ما رفتم) و صدایش را بالاتر برد: (آی گنج باارزش! از جایت تکان نخور که صاحبت آمد) و قاه قاه خندید و مدتی بعد صدایش گم شد. پیرمرد دوباره دستی به سر و روی نیکزاد کشید و گفت: (به خدا سپردمت! مواظب زفت خوی هم باش. به نظر شریر میرسد ولی اگر هوشیار باشی میتوانی کاری کنی که به تو کمک کند.) نیکزاد از خانه برآمد. زفت خوی را دید که سر کوچه منتظر او مانده است. نزدیک تر که رسید رو به زفت خوی کرد و گفت: کمرت را محکم بسته کن که هفت سرزمین ناشناخته در راه داریم. (ادامه دارد....)
نقدی بر یک نقد
سجاد عرفانی
صبح که از خواب می خیزی دندانهایت را مسواک بکنی یا نکنی ولی برای بیرون رفتن از خانه، ناچاری پَتلونت را بپوشی، آبی به سر و رویت بزنی و اگر یخی باشد کورتی یا جمپری هم بپوشی. راهی که معمولا برای رفتن به مقصدت طی میکنی دوباره همان آدمها و دکانها و جویهای آب و درختان تکراری اطراف است. برای نشستن در اتوبوس چوکی های آخر را انتخاب میکنی تا از خاطر پیرمردی قدکمانی ناچار به ترک چَوکی ات نشوی، سرت را پایین گرفتی و به خاطر بلندبلند گپ زدن چند سیاسر همشهری که از قسمت عقب اتوبوس صدایشان بلند است خجل شده ای. آرزو می کنی زودتر به مقصد برسی و شب ماجرا را برای خانواده تعریف می کنی. همه شان سر تکان میدهند و الله الله می کنند. گویی همه پذیرفته اند به هر طریقی که امکان دارد تا جایی که امکان دارد باید هویتشان را مخفی نگاه کنند.
رویدادهایی از این دست را که برای خانواده یا دوستانت نقل می کنی برایشان جالب است، اما آیا ما میتوانیم بر هرچه که جذاب و شنیدنی باشد نام داستان بنهیم؟ پاسخ منفی است. بنابراین اگر بخواهی همین اتفاقات را به طور خطی و نظیر یک گزارش روی کاغذ بنویسی آن مطالب با یک داستان (باتوجه به تعریفی که ازیک داستان امروزی داریم) فاصله دارد. هرچند آن مطالب جالب و شنیدنی باشد.
مطالبی که جناب مدقق در باغ (ماه دلو) تحت عنوان کارگاه داستان و در تعریف و تمجید داستان (پهلوان در شهر) نوشته بودند از این جهت دارای ضعف است. یک شروع جذاب و پایانی تاثیر گذار و گزیده برای یک داستان ضروری و لازم است اما قطعا کافی نیست. به نظر من چیزی که بیشترین ضربه را به شکل داستانی (پهلوان در شهر) می زند عدم گره افکنی و ایجاد یک موقعیت است. دو پسرک برای دیدن پهلوانی پرزور به میدان شهر می روند. مادر کلان بدون هیچ مقاومتی با آنها اجازه میدهد و پهلوان هم طبق معمول (همان طور که از یک پهلوان انتظار داریم) زنجیرها را پاره می کند. و سعید خوشحال و راضی به خانه برمیگردد. ملاحظه میفرمایید که هیچ حادثه ی غیرعادی رخ نداده است و داستان کاملا یکنواخت آغاز میشود و پایان می پذیرد.
سوال: آیا برای نوشتن یک داستان حتما باید حادثه ای غیر عادی رخ دهد؟
به امید خدا در شماره ی بعد کمی بیشتر پیرامون (موقعیت) و (گره افکنی در داستان) گپ خواهیم زد!
ضرب المثل
فرستنده: محمدجوادبلاغی
هر کسی دیر کُنَد.......
یک آدمی بود حسن نام! حسن آدمی بود بیکار و تنبل! او کاری جز خوردن و خوابیدن نداشت. هرروز به خانه ی کسی میرفت و نان را آنجا میخورد. ظهر را خانه ی کسی (دوستی) بود و شب را خانه ی دوستی (کسی) دیگر بود. حسن در رفتن به خانه ی دیگران خیلی دقیق یود وهیشه موقع غذا خوردن میرسید. چون حسن هر روز جاهای مختلفی میرفت، کسی از او شکایتی نداشت. یک روز حسن از تنبلی و بی حالی دیر از خواب بیدار شد. وقتی بیدار شد دیر شده بود. تیز تیز کالایش را پوشید و سریع به خانه ی دوست خود رفت. ولی وقت نان خوردن تیر شده بود و او زمانی رسید که چیزی نمانده بود. صاحبخانه رو به حسن کرد و گفت: هرکس دیر کند از کمر خود نان می خورد!!
دو شعر از: شِل سیلوِر اِستاین
از کجا میفهمی کِلکین باز است؟
یَک سنگ پَرت کن!
صدایی شنیدی؟
نه؟
پس باز است.
حالی این یَکی.
شَتَرَق!
این یکی بسته بود!
او بوتَل (مرا بنوش) را سر کشید.
قدش یکدفعه کَلان شد!
از قاب (مرا مزه کن) خورد.
قدش یکدفعه ریزه شد!
و به این ترتیب او تغییر و تبدیل شد.
اما دیگران
اصلا هیچ چیزی را امتحان نکردند.
یکی بود یکی نبود ....
محمدسرور رجایی
یکی بود یکی نبود! اما گلهای دوست داشتنیِ باغ زیاد بود. گلهای دوست داشتنی باغ سلام! دو هفته پیش به جای همهی شما خوبان به غربی ترین شهر ایران، ارومیه رفته بودم. در شهری که به همت کانون پرورشی کودکان و نوجوانان ایران، پانزدهمین جشنواره بین المللی قصه گویی با حضور ۵۳ قصه گوی ایرانی و خارجی از ۱۳ کشور جهان در آن شهر به مدت سه روز برگزار شد.
فضای جشنواره فضای بسیار با نشاطی بود، خصوصا اجرای هنرمندانه کودکان با لباس و حرکات موزون محلی در افتتاحیه ی جشنواره به یادماندنی ترین بخش آن بود. لازم است بدانید که قصه گویان هنرمند از سه قاره جهان در این جشنواره شرکت کرده بودند. از افغانستان، کانادا، آفریقای جنوبی، روسیه، تاجیکستان، کنیا، اندونزی، دانمارک، کانادا، لبنان، پرتقال، اردن، رومانی، تاجیکستان، ترکیه و سوریه
بد نیست بدانید که در این جشنواره از هزار و ۱۵۰ قصه گوی برتر ایران و دنیا، ۵۳ قصه گو توانسته بودند موفق به راهیابی به این جشنواره شوند. از این تعداد ۱۱ قصه گو از کشورهای خارجی حضور داشتند، خانم بانو رضایی (همان عکس روی جلد) نماینده کشور ما هم در جمع یازده نفر بود که در روز اول جشنواره بسیار هنرمندانه قصّۀ خود را که از افسانه های بومی افغانستان بود اجرا کرد و مورد تشویق قرار گرفت و من هم به جای همۀ شما او را تشویق کردم. راستی دوست دارید که با این بانوی قصه گو که اصالت از ولایت میدان است و فعلا در ولایت هرات زندگی میکند آشنا شوید؟ بسیار خوب بسیار خوب صبر کنید، بانو رضایی هم شما را دوست دارد و آرزویش این است که روزی برای تمام کودکان افغانستان قصه بگوید.
راستی اشتباه نکنید نام اصلی او بانو است. بانو رضایی 22 ساله است ودر یکی از مکتبهای شهر هرات معلم شیمی است. او که اولین بار در جشنوارهّ قصه گویی شهر هرات شرکت کرده است میگوید: اگرچه برای اولین بار در یک جشنواره بینالمللی شرکت کردم ولی بسیار خوشحال هستم که مهمانان جشنواره به نام افغانستان و کودکان افغانستان در این جا مرا تشویق کردند. این تشویق ها افتخار دارد و بالاترین موفقیت است برای من. این قصه گوی میگوید که فضای قصه گویی چنان جذاب است که در بسیاری از روزها در صنف، من به شاگردانم به روش قصه گویی درس میدهم. راستی شما چند تا قصه بلدید؟ آیا تا به حال شده که مادر و یا مادر کلان تان برای شما قصه جنّ و پری را گفته باشد؟ اگر نگفته همین لحظه بروید و از آنها خواهش کنید که یک قصه وطنی را برای شما بگویند. منتظر قصه های خوب شما هستیم تا در باغ به نام خودتان چاپ شود.
نظرات خوانندگان باغ
قبل از همه، سپاس بیکران برای تمام دوستان در مدرسه ی کریمه ی اهل بیت (س)، واقع در شهرک دامشهر، به خاطر انبوه پیامک های تشکرآمیزشان که به راستی ما را خجل کرد! (گروه نویسندگان باغ)
2546...0938: شما که میخواهید چیزی انتشار{منتشر} بکنید لااقل یک چیز نباید باشد! اینکه وقتی ایرانی به آن نگاه میکند از زحمات کلان شما خنده اش نگیرد.
6742...0935: سلام. من تازه ماهنامه باغ را خواندم. لطفا بیشتر زبان افغانستانی بنویسید. من خیلی دوست دارم.
4871...0919: با سلام. اگر ماهنامه جوک و چیستان هم داشته باشد عالی میشود. ( ب رضایی و ر قربانی)
1850...0939: سلام. ماهنامه خوبی است. اما اگر صفحاتش بیشتر و رنگی بشود بهتره.... و یک صفحه اش را به آرزوی بچه ها اختصاص بدین!
باغ: بی صبرانه منتظر آرزوهای خوب شما هستیم. آرزوهایتان را بفرستین تا آن را چاپ کنیم.
8913...0939: سلام باغ باصفا! من اولین بار است که مجله ات را میخوانم. خواستم به بعضیها بگویم به جای توهین و غُرغُر... که هیچ فایده ای هم ندارد، مطالبی را برای بهتر شدن و پربارتر شدن مجله بفرستن اگر ادعایشان میشود!!
3437...0912: با سلام خدمت شما. از شما خیلی متشکرم. این مجلات به ما خیلی امید میدهد و ما به آینده ی خود امیدوار میشویم. (خدیجه خادمی)
1948...0935: سلام به باغ. من پیشنهاد میکنم یک وبلاگ بسازید تا....
باغ: باغ مدتهاست که وبلاگ دارد. شما میتوانید با مراجعه به وبلاگ باغ چند روز قبل از چاپ شدن، مطالب شماره جدید را بخوانین و اگر مایل بودید نسخه پی دی اف آن را دانلود نمایین. www.baagh.blogfa.com
3783...0935: واقعا باورم نمی شود. پدر و مادرم از تعجب شاخ درآورده بودند و میگفتند: مگر ممکن است...اگر میشود این ماهنامه را برای مدرسه ما زودتر ارسال کنید. زینب موسوی از مدرسه ی اهلبیت علیهم السلام
6124...0919: با سلام. ماهنامه شما فاقد مطالب جذاب و سرگرم کننده، برای خوانندگانش است و صفحه آرایی آن اصلا جالب نیست. به امید موفقیت ماهنامه ی باغ
9540...0919: واقعا این مطالب برای یک ماهنامه بسیار بسیارکم است. حداقل به خاطر ماهنامه بودنش سعی کنید کمی با روزنامه تفاوت داشته باشد. در ضمن سطح انشایتان را هم ارتقا بخشید!
پیامک های شما هم رسید: 7810...938 و 1391...938 و 9207...935 و 8404...938 و0102...0939 و4124...0919 و 5309...0919 و 3422...0936 و 3231... 0939 و 9689... 0939 و 2384...0939و......
شوق وطن
صدای شرنگ کاروان می آید، مرد، زن، خُرد و کلان، یَک به یَک قافله را ترک کنید!
وطنم اینجا نیست... لیک ما میهمانی مهاجر شده ایم!
آی هیرمند، کابل، مزار، خواجه رَواش!
ما که رفتیم و دگر بُ مان خدا.
ما که رفتیم و دل، آواره ی هر شهر و دیار!
ارثِ بی وارث شادی به کجا لانه گرفت؟
به کجا ماوا کرد؟ در دل کوچک من؟
نَه، نَه، به خدا که نگذارم.
و تو ای شاعر پاک! شوق دیدار وطن
شادی هر لحظه ی ماست.
بس که گفتیم، بسازم وطن چشم شاید، چَشم فردا، چَشم آینده
زهمه افسرده است. اما باز در انتظار........
کامله موسوی، (کارشناسی زبان و ادبیات فارسی)