سلام خداجان!
سلام خداجان!
خدایا از اینکه ماه را آفریدی از تو تشکر می کنم.
هر وقت ماه نَو را می بینم، مادرکلانم را یاد می کنم. چون مادرکلانم هر وقت کمان باریک ماه را می دید، زیر لب دعا می کرد.
یک روز از مادرکلانم پرسان کردم: چه دعایی می کنی؟ مادر کلانم گفت: دعا می کنم هر جای دنیا آرام و آرامی باشد. نواسه هایم کلان شوند و هرجا که باشند نانشان گرم و آبشان یخ باشد.
از آن روزها کلان تَرَک شده ام، ولی دیگر مادرکلانم پیش ما نیست. هر وقت ماه نو را می بینم دعا می کنم: «خدا کند حالا که مادر کلان بهشت رفته است، پای دردی اش خوب شده باشد.»
وقتی پدرم گفت: «در بهشت هیچ کس مریض نیست»؛ خیلی خوشحال شدم. چون دیگر مادرکلانم غم دواهای قیمت را نمی خورد. دواهایی که گاهی پدرم نمی توانست انها را برایش بخرد.

